|
دختری از ممکو
منو دیوار D:
|
یک قدم مانده به خندیدن برگ
یه سلام پر از عطر شکوفه های بهاری به همه اونایی که می خوان بهارشونو بهاری شروع کنن.. اومدم بگم آرزو دارم تو سال جدید زندگیتونو به زیبایی همین بهار آغاز کنید اومدم بگم از هر چیزی بهترینشو براتون آرزو دارم. عیدتون مبارک
[ یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۱ ب.ظ ] [ مجهول(دختری از ممکو) ]
[ نظرات () ]
مسافر کناری مدام خودش را رویم می اندازد ، دستش را در جیبش می کند و در می آورد ، من به شیشه چسبیده ام اما هر قدر جمع تر می شوم او گشادتر می شود .. موقع پیاده شدن تمام عضلات بدنم از بس منقبض مانده اند درد می کنند …. *(تقصیر خودم بود باید جلو می نشستم ..!!!) مسافر صندلی پشت زانوهایش را در ستون فقراتم فرو می کند ، یادم هست موقع سوار شدن قد چندانی هم نداشت ، باید با یک چیزی محکم بکوبم توی سرش ، چیزی دم دستم نیست احتمالا فکر کرده خوشم آمده که حالا دستش را از کنار صندلی به سمت من می آورد…. *(تقصیر خودم بود باید با اتوبوس می آمدم ..!!! ) اتوبوس پر است ایستاده ام و دستم روی میله هاست ، اتوبوس زیاد هم شلوغ نیست و چشمان او هم نابینا به نظر نمی رسد ولی دستش را درست در 10 سانت از 100 سانت میله ای که من دستم را گذاشته ام می گذارد .. با خودم می گویم ” چه تصادفی ” و دستم را جابه جا می کنم … اما تصادف مدام در طول میله اتفاق می افتد ….. *(تقصیر خودم است باید این دو قدم راه را پیاده می آمدم …!! ) پیاده رو آنقدر ها هم باریک نیست اما دوست دارد از منتها علیه سمت من عبور کند ، به اندازه 8 نفر کنارش جا هست ولی با هم برخورد خواهیم کرد … کسی که باید جایش عوض کند ، بایستد ، جا خالی بدهد ، راه بدهد و … من هستم … *(تقصیر خودم است باید با آژانس می آمدم …!!! ) راننده آژانس مدام از آینه نگام می کند و لبخند می زند … سرم را باید تا انتهای مسیر به زاویه 180 درجه به سمت شیشه بگیرم .. مدام حرف میزند و از توی آینه منتظر جواب است ..خودم را به نشنیدن می زنم … موقع پیاده شدن بس که گردنم را چرخانده ام دیگر صاف نمی شود … چشمانش به نظر سالم می آید اما بقیه پول را که می خواهد بدهد به جای اینکه در دستم بگذارد از آرنجم شروع می کند … البته من باید حواسم می بود و دستم را با دستش تنظیم می کردم …. *(تقصیر خودم است باید با ماشین شخصی می آمدم …!!! ) راننده پشتی تا می بیند خانم هستم دستش را روی بوق می گذارد… راه می دهم … نزدیک شیشه ماشین می ایستد نیشش باز است و دندانهای زردش از لبان سیاهش بیرون زده است … “خانم ماشین لباسشوئی نیست ها “…. مسافرهای توی ماشین همه نیششان باز می شود … تا برسم هزار بار هزار تا حرف جدید می شنوم …و مدام باید مواظب ماشین هایی که فرمانهایشان را به سمت من می چرخانند باشم …موقع رسیدن خسته هستم .. اعصابم به کلی به هم ریخته است *(تقصیر خودم است زن جماعت را چه به بیرون رفتن !!!) ![]() [ دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٦ ب.ظ ] [ مجهول(دختری از ممکو) ]
[ نظرات () ]
غریب آمده بودم غریب خواهم رفت نچشید سیب به رویای سیب خواهم رفت میان بوسه طنابی به دار می بافند به گونه با گل سرخ فریب خواهم رفت صدای خواب بر احساس شهر می پیچد و گفت با دل من بی نصیب خواهد رفت و مرگ سهم تمام حیات حوا بود اسیر دست رسوم عجیب خواهم رفت به شوق باغ پر از یاس های شهر قدیم از این بهار دروغین نجیب خواهم رفت اگر چه گریه بر این شهر جرم زندان داشت میان همهمه هاعن قریب خواهم رفت زمان کوچ شد افسوس دست من خالیست غریب آمده بودم غریب خواهم رفت
[ شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢۸ ق.ظ ] [ مجهول(دختری از ممکو) ]
[ نظرات () ]
می خوام زندگی رو طور دیگه ای تجربه کنم آغازی دوباره از نوع جدید.. خسته شدم از این روزها و شب های تکراری.. خدایا کمکم میکنی؟ میدونم که کمکم میکنی مثل همیشه مهربونی و همراهمی.. دلم می خواد بیشتر از این با تو باشم .. می دونم بنده لایقی نیستم .. ولی می خوام باشم .. کمکم می کنی؟ میدونم که کمکم می کنی .. تو همیشه منو می بینی و مراقبمی ..می خوام بیشتر حست کنم .. همونطور که هستی .. می خوام بیشتر دوستت داشته باشم .. دلم گرفته ..وقتی دلم میگیره بیشتر احساست می کنم بیشتر می خوام پیشم باشی.. می خوام همه چیزو فراموش کنم و همه تمرکز و حواسمو بدم به تو .. کمکم می کنی؟ می دونم که کمکم می کنی ..
[ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٠ ق.ظ ] [ مجهول(دختری از ممکو) ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |